تبليغاتX
حسنعلي و دوستان
دستمامو رو کیبورد آزاد میذارم. آزاد آزاد. مخمو هم ایضاً

آخرین پست حسنعلی رو می نویسم... شاید طولانی شه. تا 5 دقیقه آزادم!

.........

یه وب دیگه ساختم. بعداً تو اون می نویسم. فقط هر چی باشــــه از ملا بری باشه!!! از رامین و ملاثانی و انجمن و دکتر آجیلی و خوابگاه و چه و چه.
...........
میگن دوران نامزدی خیلی شیرینه! اما بعد از ازدواج همه ی اون "شیرین ترین دوران" از یاد آدم میره... پس چرا تلخ ترین دوران از یادش نره؟
گفته بودم یه بار دیگه از ملا مینویسم و تمام... بیخیالش شدم. به همین راحتی!

اما از دوستائی که اونجا داشتم (هر چند معدود) دل نمی کنم. اونقدا هم کم نیستن که بتونم همشونو الان اینجا بگم

.............

به بلاگرای رامینی یکی یه عذرخواهی بدهکارم. از دوباره زندگی و آرمتی (نسل "به هر دلیل تارک الوب شده") گرفته که یه عالمه باشون دعوا و بگو مگوی الکی داشتم و گاهاً به هم توهین کردیم؛ تا چارلی و پژمان و محمد رضــــــا که تو ذهنم دارم که چند بار غیبتشونو کردم. به خصوص این آخری!! کاش حلالم کنن. ستاره و محسن هم هستن البته!

...............

کاش الان آخر شب یه پنج شنبه، طرفا فروردین یا اردیبهشت90 بود و من شارژِِ ایرانسل لازم! به قول یه دوستی "نبودتو از شمار کارت شارژهائی که لازم ندارم لمس می کنم"

.................

بعد از 5سال که محرم اصفهان نبودم امسال رفتم دسته آبادانیا. شب اولی که رفتم بد بغض کردم. به یاد محرم هائی که هنوز اونقد بزرگ نشده بودم که تا آخر برنامه بیدار بمونم. کلی تو ماشین میخوابیدم تا موقعی که واسه شام با یه لیوان دوغ ترش خوابو از کله ام می پروندن!
به یاد اون سالی که وقتی به ناصر گفتم "مولانا یا حسین" رو بخون لپمو کشید و گفت چشم!!
به یاد اون سالی که ماشاا.. و هومن و یکی دو نفر دیگه دو روز مونده به محرم با ژیان ماشال از آبادان تا اصفهانو گازونده بودن!!
خلاصه شب اول فقط نوستالژی بازی بود. امام حسینم کشک!!!!

همون شب چقد دوس داشتم حلقه ها رو رد کنم، برم وسط، ناصر مکارمو بغل کنم  یا مثلا همون وسطا عآمو کریمو یه ماچ آبدار کنم.

...................

 کاش حسین فخری هم می اومد. دلم همه ی اون مداحی هاشو میخواد.
"بنشین تا به تو گویم زینب؛ غم دل با تو بگویم زینب..."
"می برند کوفه آن قوم کافر، با قول و زنجیر، آل پیامبر..."
اشکم دم مشکمه؛ گولی گولی از مژگونم آب میاد پائین وقتی ناصر یا حسین فخری نوحه های ابوالفضلیو میخونن:
"عموی تشنگانم، اخای مهربانم، برادر جان ابالفضل..."
"من برادر تو ام، باحسین حرفی بزن؛ در برابر تو ام، با حسین حرفی بزن..."
"من که نه دستی، نه آبی ، نه علم دارم..."
یا این یکی که وحشتناک دلمو می لرزونه:

"اینقدر تیر به این تن نزنید؛ نیزه ها را به دل من بزنید..."

......................

میگم خدائی این زنجانیا که محرما میلیونی می ریزن تو خیابون؛ تا حالا فکرشو کردن که اگه جلو یزید هم بودن همینجور میومدن از خونه هاشون بیرون؟

............................

زمستونه
سرما هم خوردم. هوا هم سرده؛ دمش گرم!
دلم برف میخواد. دلم میخواد شب بخوابم؛ صبح بیدار شم ببینم دنیا سفید شده.

 بعد یه استکان چای ببرم تو کوچه؛ با پولکی نارگیلی. همینجور بخار کنه. محمد -همسایه ضبدریمون- بیاد بیرون، بهش تعارف کنم، بگه نوش جان. وقتی خواست سوار ماشینش شه یه گوله برف آروم پرت کنه کنار پام. یه لبخند بزنم،خدافظی کنه و بره. پشت پراید سفیدش هم بخااااااار...

.........................

فک میکردم یه ساعت و چهل و هشت دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه ی دیشب آرومم کرده. اما دیشب هم بیشتر ازده بار با کابوس از خواب پریدم.

دلم بد جور آشوبه. بــــــــد جور! میترسم. انگار ناخن میکشن به قلبم. تجسمش که می کنم قشنگ دلم ده بیست سانتی تو سینه ام جابجا میشه؛ یهو ول میشه،می ریزه.

..............................

بحث عشق نیست؛ حدیث عادته!
عادت؛ به امیدِ چترِ نخ نما، زیر تگرگ رفتنه و پس زدن پناه گاه به دلخوشی اون چتره.

عادت؛ لذتیه که آدم از تاب بازی با طناب پوسیده می بره

..................................

مامان میگه: "آدم گشنه سنگ هم می خوره"
آره! تو دست آدم گشنه، سنگ هم خوردنیه.
اما شکمی که با سنگ و پشت کردن به غذا پر شه فقط معده درد داره؛ نه سیری! اون موقع دیگه غذا هم نمیشه خورد.
اینم همون حکایت عادته. آدم گرسنه با دیدن اولین چیز خوردنی نباید خودشو گول بزنه و خودشو از خوردنیای بهتر محروم کنه.

کسی مثال بهتری سراغ داره؟ تو رو خدا کمکم کنید

شاید این حرف "مردم معمولی" هم یه شکل دیگه از حرف من باشه! بحث پر کردن جای خالی چیزی.

.......................................

پریشب کل آهنگای خارجی گوشیمو پاک کردم
دوس ندارم به آهنگای محبوبم آداپته شم. باید همیشه تازه بمونن. مث کتاب زیست شناسی که همیشه خودمو کنترل می کردم که نخونمش. نخونم تا واسم تازه باشه!!!
دلم آهنگ هاي دهه 80 و 90 مي خواد. دلم واسشون تنگولیده:
"هتل کالیفرنیا" ایگلز
"کر لس ويسپر" جورج مایکل
"ناسینگ الس متتر" متالیکا
"مانیفستو" ویکتور خارا
"تایم" پینک فلوید
"لبنيز نايت" ،  "اسنوز آو نيويورک" ، "اسنو ایز فالینگ" ، "رینی نایت این پاریس" ،  "ناتاشا دنس" و "بوردرلاین" کريس دي برگ
"دیسرت رُز"، "مَد اباوت یو" ،  "تاوزند یِرز" ، "فراجیل" و " شیپ آو مای هارت" استینگ
"بد"؛ "بلک اور وایت" ، "دی دونت ریلی کِر ابوات آز" ، "بیله جین"، "هیل د ورلد" مایکل جکسون
فعلاً از فولدر "آوتسایدر" تقوی پیشه کردم!

هنوزم کسی از اینا گوش میده؟

On and on the rain will fall
Like tears from a star, like tears from a star
On and on the rain will say:
How fragile we are, how fragile we are

علی ای حال اصفهانی و عصار و سالار عقیلی و فرهاد و همایون و محمدرضا شجریان ارضام میکنن. گمونم یکی دو روز دیگه شجریانا و فرهادارو هم بپاکم

..........................................

بزنه و آدم یه مرتبه ای عاشق شه! پیر خراب آتش و مست و خراب بشینه به جا تفال و قلیون بُرازجونی؛  "آیم یور من" و "دنس می تو ده اند آو لاو" لئوناردو کوهن بگوشه و نعناع بکشه... یا نهایتش دیگه دو نخ وین لایت ناقابل!!!

عاشقی ها هم با هم فرق دارن!

یه موقع هم آدم ابی گوش میده:
لحظه ی دیدار تو شد روز میلاد من/غیر تو هر نقش دیگر رفته از یاد من

نازی جون باغت آباد شه، خورشیدت گرم/کبکای مست غرور سینه اشون نرم

..............................................

زیادی فَک زدم.
نمیدونم واسه کی می نویسم. خواننده هام محدود به 4– 5 نفر شدن. زیادمم هست البته.

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

حسنعلی به 4 سال نکشید :(((((

اینم واسه آخر حسنعلی:

......................................................

خطی مورب،خیس، خطی منحنی، لرزان / یک قاشق چای خوری در گوشه ی فنجان

چندین مکعب قند، شکلی نامنظم تلخ / یک چایی شب مانده طرحی ساده و عریان

در پاکتش تنها دو نخ سیگار باقی ماند / از آن شبِ افتاده در ته مانده ی لیوان

پاشد دو خط آرام راه افتاد سمت در / پر بود از ابعاد شناورخلوت ایوان

می خواست بنشیند لب در، زانویش لرزید / می خواست برگردد، نگاهش رفت تا دالان

در بازگشتن چشم او هاشور خورد، افتاد / یک خط، فقط خطی شکسته بر زمین؛ بی جان


                                                                           یکی از کلاغ ها کم شد/ حمیدرضا وطن خواه

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:20 توسط علی |

صبح جزوه و ماشین حساب به دست از خوابگاه میرفتم سمت دانشکده واسه آخرین امتحان.

از دم در انجمنِ سابقاً اسلامیمون رد میشدم که دهدشت و کعبی و فیاضی رو دیدم در حال تحویل رسمی دفتر به اون پسره ی گروه فشاری جهت گشایش انجمن مستقل.

کاش چند روز دیرتر این اتفاق می افتاد؛ حداقل این لحظه ی کریه المنظرو نمیدیدم! بدفرم دلم گرفت،بد فرم...

همون لحظه ناخوداگاه انگاری یکی از تو وجود خودم، دم گوشم عربده زد:

         "خوی شب پایی ما عصمت این مزرعه بود / خوابمان آمد و تسلیم گرازش کردیم"


 روزای آخری که به خاطر پاس کردن دو واحد "آبیاری"معرفی به استاد و تسویه حساب ملاثانی بودم، از خاص ترین روزای رامینی ام بود. با این همه مث همه ی اون ایامِ نکبت، تلخ و شیرینش قاطی بود...

تصمیم دارم یه بار دیگه از این دانشگاه بنویسم و تمام! از تلخی هایی که چشیدم؛ از همنوائی هایی که جغدان واسم سر میدادن؛ از ساعات طولانی پیمایش بی مقصد خیابون ها، از تراژدیِ رئالی که ناباورانه و مبهوت چهار سال تمام رول اولشو بازی می کردم؛ از شبایی که هوار قورت میدادم و فکاهی تف میکردم...


اما پیشاپیش میگم: اینا راز سر به مهر خاص من نیست؛
            "باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست / غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر"

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 1:45 توسط علی |

شنبه 28/8

ساعت 11:57

واسه دومین بار بعد از رهایی از اون دانشگاه لعنتی دلم واسه یکی تنگ شد
اولیش یکی از دوستامه که کلاً یادش هستم...
الان یهوئی دلم شدید هوس قدرت حسین پور و خانم خمیسی رو کرد!!!!!

دله دیگه... واسه چه کسائی که تنگ نمیشه :[


بعد نوشت: میخوام قالب وبمو بعوضم... حال گشتن ندارم! کی یه قشنگ و سبکشو سراغ داره لطفاً آیا؟


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 0:10 توسط علی |

از چند دسته آدم به شکل اغراق آمیزی متنفرم!

آدمای مغرور/ آدمای رُک (اینا که به اسم رک بودن هر اراجیفیو به زبون میارن) و آدمای دروغگو!!!

ظاهراً رو آفات زبان خیلی حساسم..

دوس نداشتم هیچ وقت اینو بگم اما گویا بعضی ها خیلی بی شعور تر از این حرفان و بدشون نمیاد بشنفن.


روزای آخر دانشگاهمو هم با یه دروغ لعنتی خراب کردی. خوب هم میفهمیدی کارتو!

قبلیاشو خیلی راحت بخشیده بودم؛ از این نمیگذرم!!!! نمیگذرم...

واسه شماهائی که یه جوارائی این 4سال صاب خونه بودید و ما مهمونتون. و چقدر هم خوب حق مهمونیمونو ادا کردید... شما که همه هم زبون بودید و امثال من غریب!!!! چه خوزستانی هاش، چه کرد ها و لرها و لک ها.

    "من دلم سخت گرفته است از این

     میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

     که به جان هم نشناخته انداخته است؛

                       چند تن خواب آلود

                                چند تن نا هموار

                                       چند تن نا هشیار"


لحظه های آخر که داشتم میومدم یه بنده خدائی به مسخره گفت: آقای مهندس بعد از این 4 سال اگه بخوای یه جمله و نصیحت و.. بگی، بهمون چی میگی؟

اما من جدی جواب دادم:

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد / که کامبخشی او را بهانه بی سببیست


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 1:36 توسط علی |

خطبه ی سوم نهج البلاغه معروف است به خطبه ی شقشقیه. از آن جهت که میان حرف های داغ ابوتراب ،مردی نزد امام رفت و نامه ای به او داد. ابوتراب سخن را برید،نامه را دید و دیگر چیزی نگفت.یکی از میان جمع(ابن عباس،پسرعموی ابوتراب) گفت میشود بقیه اش را بگویید؟ ابوتراب گفت: "هیهات!شقشقه ای بود که آمد و به جای خود برگشت."


شقشقه پاره گوشتی است در سینه ی شتر. کیسه ای شبیه ریه است اما ریه نیست. وقتی شتر خیلی دویده باشد و نفس نفس بزند یا وقتی به هیجان بیاید و بانگ بلندی بردارد،شقشقه از دهان حیوان بیرون می زندو لحظه ای هست و دوباره آن را فرو میبرد.نابلدها ممکن است فکر کنند این زبان شتر است اما بلدها میدانند که شقشقیه یعنی طاقت حیوان طاق شده، جانش به لبش رسیده وچیزی نمانده تا سینه اش بیرون بزند. حیوان شقشقه را فرو میدهد و سلربان او را آرام میکند تا طاقت حیوان برگردد و دوباره به راه افتد.

خطبه ی شقشقیه تنها خطبه ای در نهج البلاغه است که امام به وضوح از خلفا نام میبرد و اعلام میکند که آنها می دانستند که خلافت حق ایشان است وآن را غصب کرده اند. از شورای خلافت (که عثمان را به علی برتری داد) شکوه میکند و از رفتارهای خشونت آمیز و برتری دادن خویشان او در حکومت،رو می گرداند.از سالهای سکوت و صبر چون ایوب می گوید و آن جمله ی معروف"دنیای شما را به هیچ می انگارم و حکومت در نظرم چون آب بینی بز است"

همین حرفهای صریح و تند این خطبه است که بعضی ها را عصبانی میکند تا بگویند"سید رضی این خطبه را از خودش درآورده و در میان حرف های علی جا داده" اما اسناد زیادی نشان میدهد که این خطبه حتی پیش از نگارش نهج البلاغه هم در کتابهای معتبری بوده است.


ابوتراب جز در همین خطبه و همین یکبار دیگر هیچ وقت این قدر صریح وبی پرده حرفی نزد. اصلا در منش او نبود که برای مردم دردل بگوید. ابوتراب حرف هایش را برای چاه میبرد که لابد شنواتر از آن جماعت بودند.
فکرش را که بکنی ، میبینی آن یک بار هم شقشقه ای بوده است. طاقتش طاق شده و جانش به لبش رسیده بود، بانگی بلند برداشت و ناگاه چیزکی ار آن کوه درد درون سینه اش بیرون زد. نابلدها فکر کردند حرف هایی است از سر بی صبری و کم طاقتی، اما ساربان کاربلد عالم، خدای ابوتراب، لابد راهی برای آرام کردن او می دانسته که او پیش از این و پس از آن دیگر حتی ذره ای از دردهایش را برای کسی بازگو نکرد. دردهایس را فرو داد و حرفی نزد.

منصوره مصطفی زاده/همشهری جوان 332



+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 22:25 توسط علی |

حالِ آدم وار نوشتن ندارم! فقط اومدم مختصر بگم: اوی آجیلی؛ مرتیکه؛ خیلی ازت متنفرم. نه فقط من؛ تغریباً همه ی بچه های رامین همین حسو دارن! میگی نه؟ حاظرم برم حضرت عباسی سرشماری کنم!!!! اگه کنف شدم میام همین جا اعلام رسمی کنف شدن می کنم! :)

رئیس دانشگاه، کوته فکر تر و خوارتر و حقیر تر از تو ندیدم به قرآن. این انزجار بی حد و بی سابقه ی دانشجوها هم به همین خاطره... حالا هی برو قانونی اقدام کن؛ تو دل بچه ها بیشتر فحش بخور. باشه؟

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 23:37 توسط علی |

دقیقاً چهار سال پیش همچین روزی و همچین ساعتی وارد یه زندگی تغریباً خوابگاهی-دانشجوئی شدم.

7 مهر 86 حدود ساعت 8!!!!

و 8 مهر 86 ساعت 8 صبح هم اولین کلاس دانشگاهمو تجربه کردم :(

به قول یکی از دوستان یادش نه به خیر!!


فک کن... الان میگن اهواز آلوده ترین شهر دنیا بوده!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 20:2 توسط علی |

مگه نه این که میگن "شکر نعمت،نعمتت افزون کند..."؟


خدایا! یه عمر واسه سه چیز از ته دل شاکرت بودم و حتی همیشه هم شکرگذاریامو به زبون میاوردم. خیلی ها واسه داشتن این سه تا نعمت کنارم بهم قبطه می خوردن و به این رضایت من از بودنشون هم! ...
حالا چی شده؟ چه کار کردم که دوتاشو ازم گرفتی؟ جزای ذنوبه؟؟ قدر ندونستم؟؟؟؟ ناشکری کردم؟
گمونم خود نَعَماتو به جا خرقه "به شکرانه" سوزوندم!!!! یا شایدم زیاده خواهی کردم؛گله و شکایت زیاد کردم، جام صبرش سر رفته. خلق پر شکایت گریانی بودم واس خودم
---


تا یه مدت سِیر از دست دادنشونو خوشبینانه غصه خوردم.  چه وقتائی که از پشت زل زدم بهشون که"ای حیات دوستان،در بوستان بی من مرو..". و واقهاً هم مایه حیاتم بودن!
از دستشون دادم و تا مدتی هم به نوستالژی شیرین و امیدِ برگشتشون گذروندم و صدام در نیومد! اما چی بگم؟ "خطا نگر که دل امید در وفای تو بست!"
خدا جونم؛ دیگه گذشته کارم از گله کردن و دل به یاد چیزی خوش داشتن!! دیگه آهنگ اشتیاقی ز دل دردمند سر نمیدم! ندارم که بدم. داشتم هم نمیتونستم بدم..


فقط...
            جسارت نباشه آقا خدا؛اون یکی دلخوشیمو نگیر ازم. نه؛ نذار بگیرن ازم. نه، نه: نذار از دستشون بدم و "مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت.."


پ.ن:
1- فکرشو نمی کردم، یه دوستی که این همه سال علیرغم اینکه کمتر میدیدمش  -والبته حسرت بودن بیشترشو هم داشتم- با همین برخوردای کم فهمید تمام دردمو. هرچند به روی خودم نیاوردم؛ اما قشــــــــــــــــنگ فهمید مرگمو. آخ که باید خدارو به شعور و شرف تو قسم داد مجتبی جونم!!!!


2- دلم همون تابع سینوسی احساسمو میخواد. تابعی که ظاهراً "دامنه" اش قد نداد تا این سن همرام باشه! از کسالت کمرنگ اما دائم و روان آذاری که این سالها دارم، متنفرم:) از تابع خطی Y=n بدم میاد...


3- قشنگ ترین تشبیهی که واسه حال و روز اخیرم به ذهنم رسید: تصورشو بکنید پشت یه پیکان تو جاده؛ شب. یهو از مسیر منحرف میشی و کنترل ماشین از ذستت در میره. حالا نه ترمز ABS، نه فرمون هیدرولیک... بعدش چی میشه؟؟ (این سوالو به قصد جواب نوشتما!)


شاید به نظرتون بی ربط باشه، اما خوش دارم عنوان پستو اونجور بذارم که ورد زبونم باشه همچنان که: در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود/از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 22:8 توسط علی |

هلیا احساس رقابت احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیاندازند. من از انکه دو انگشت بر او باشد انگشت برمی دارم . رقیب یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود ..

..

..

..

از فیسبوک یکی از روستان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 22:21 توسط علی |

واقع امر اینکه داستان از اواسط دهه ی شصت شروع شد، یعنی در دوران پاکسازی های بزرگ که طی آن رهبران اصلی "انقلاب" برای همیشه از میان برداشته شدند. تا اواخر 70 هیچیک از آنان جز "ناظر کبیر" جان سالم به در نبرد. جز او بقیه به عنوان خائن و ضد انقلاب افشا شدند. گلداشتاین فرار کرده و جایی که هیچکس خبر نداشت پنهان شده بود. از بقیه هم چند نفری غیبشان زده و اکثریت پس از محاکمات علنی محیر الوقوع و اقرار به جنایات از دم تیغ گذشته بودند. در میان آخرین بازماندگان سه نفر بودند به اسامی "جونز و هارنسون و روترفورد". امکان داشت که در 1965 دستگیر شده باشند. همانگونه که اغلب پیش می آمد یکی دو سالی ناپدید شده بودند، به نحوی که هیچکس نمی دانست مرده اند یا زنده. آنگاه ناگهان سر و کله اشان پیدا شده و مطابق معمول به اتهام خود پرداخته بودند. به جاسوسی برای دشمن( در آن تاریخ نیز دشمن اروسیه بود)، اختلاس اموال عمومی، کشتن چندین عضو مورد اعتماد "حزب"، توطئه علیه رهبری ناظر کبیر که خیلی پیش از وقوع انقلاب شروع شده بود، اعمال خرابکاری که منجر به مرگ صدها و هزارها نفر شده بود، اقرار کرده بودند. پس از اقرار مشمول عفو قرار گرفته، در "حزب" ابقا شده و به پست هایی گمارده شده بودند که مصداق کامل طبل میان تهی بود. هرسه نفر توبه نامه های بالابلندی در "تایمز" نوشته، به تحلیل دلایل اشتباه کاری های خود پرداخته و قول داده بودند جبران مافات بنمایند.
....
اندکی بعد هر سه دوباره دستگیر شدند. معلوم شد که از همان لحظه استخلاص مشغول توطئه چینی های تازه ای بوده اند. در محاکمه دوم از نو به جرم های قدیمی خود، نیز به طوماری از جرم های تازه اقرار کردند. اعدام شدند و سرنوشت آنها در تاریخچه های "حزب" ثبت و ضبط گردید تا آینه ای  برای عبرت آیندگان باشد.
...

مصاحبت با روسپی ها قدغن بود اما از قوانینی بود که گاهی می توانستی جرات شکستن ان را به خود بدهی...اشکال چندانی نداشت. جرم نابخشودنی،بی بند و باری اعضای حزب بود. هرچند یکی از جرم هایی بود که متهمین در پاکسازی های بزرگ بی چون و چرا به آن اعتراف می کردند.
...

..هیچکس قدرت را به قصد واگذاری آن به دست نمی گیرد. قدرت وسیله نیست؛ هدف است. آدمی دیکتاتوری را به منظور حراست از انقلاب بر پا نمی کند، انقلاب می کند تا دیکتاتوری را بر پا کند...
...
هر انسانی محکوم به مرگ است که بزرگترین شکست هاست. اما اگر بتواند خالصاً و مخلصاً تسلیم شود، اگر بتواند از هویت خویش بگریزد، اگر بتواند چنان در حزب مستحیل شود که خود حزب گردد، آنگاه قدرقدرت و جاودانه است.
...
...و در همان لحظه –خیلی دیر یا خیلی زود- گلوله شلیک می شد. مغزش را پیش از اصلاح پریشان کمی کردند. اندیشه ی رافضیانه بی کیفر و بی توبه برای همیشه از دستشان می گریخت. در کمال خویش حفره ای ایجاد می کردند. با نفرت از آنان سر در نقاب خاک فرو بردن عین آزادی بود.


۱۹۸۴ / جورج اورول

چرا من اینو زودتر نخونده بودم آیا؟

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 18:41 توسط علی |

الف :

اطلاعیه زدن که با عرض پوزش و... پروازا تهران-اهواز کنسل شده، صفار هرندی یه وقت دیگه میاد... به بچه ها گفتم مگه مسخره بازیه؟ قول میدم خودش نیمده!... بچه ها قبول نکردن.

زنگ زدیم اطلاعات پرواز... میگه نه! هیچ پروازی از تهران کنسل نشده.

یکی از دوستان خوب گفت: این صفار هر جا میره ملت اسکلش* میکنن، ببین بسیج دانشگا ما دیگه چیه که صفار اسکلش کرده!!!!


ب:

چند وقت پیش سید صالح تو فیسبوکش یه استاتوس گذاشته بود اندر بیان سوزش دل نازکش واسه کسایی که همیشه تو یار کشی تیم فوتبال نفر آخر میمونن و کاپیتان تیم ها بین هم تعارفشون میکنن!

کامنتیده بودم واسش که من همیشه اون نفر آخر بودم

.

.

.

گذاشت تا تو مال آقا واسه اولین بار تو عمر پربرکتم نفر اول انتخاب شدم (یا به قول حرفه ای تر ها: نفر اول کشیدنم)

اونم توسط کاپیتانی که که خانم گل مسابقات فوتسال دانشگاه،کاپتان تیم فوتسال بانوان دانشگاه و رسماْ بهترین بازیکن دانشگاهه.... تازه قیافه اش هم عینهو سرخیو راموسه


*: البته از یه کلمه ی زشت استفاده می کنیم تو این جور مواقع!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:4 توسط علی |